تبليغاتX
خزان زندگی در بهار
وقتی که ...
 وقتی كه دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی كه دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست

 بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی كه او تمام كرد

من شروع كردم

وقتی كه او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها ز ند گی كردن است

مثل تنها مردن

...

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 11:42 | لینک ثابت |

عزیزم

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ساعت 14:20 | لینک ثابت |

غم

وقتي از مادر متولد شدم ......

 

صدايي در گوشم طنين انداخت .......

 

كه بعد از اين با تو خواهم بود .....

 

به او گفتم كيستي ؟......

 

گفت : "غم"

 

فكر كردم "غم" عروسكي خواهد بود

 

 كه بعدها با او بازي خواهم كرد ولي بعدها

 

فهميدم ! كه من عروسكي هستم در دستان "غم"

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه چهارم خرداد 1389 ساعت 22:25 | لینک ثابت |

سرنوشت


  آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت

 و جاده تن خسته تر از هر دوي

  ما به امتداد خويش مي نگرد

ميداني همسفر سهم من از

  روزگار شايد تبسمي كوتاست

 و من به خود جفا ميكنم كه اين

  لبخند ساده را نيز از خود ميرانم

 كاش روزي فرا مي رسيد كه

 خستگي را ه را از تن به در مي كرديم

 تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي

 كدامين مهربان ببارم؟

 تو بگو بغض خيس چشمانم را بر

  گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟

 هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در 

  سينه ام مي سوزند

  هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه

  سالهاست گمشده است

 سالها پيش دردي عميق مرا

  در خويش تبخير كرد 

  و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم

 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 11:17 | لینک ثابت |

اعتراف

                          دعا

من از یک شکست عاشقانه بر میگردم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند . شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن . میگویند از صبح بنویس . از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شکسته است . همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ، اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است .

      مسافر

نوشته شده توسط الهام در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 12:10 | لینک ثابت |